بخدااین داستان واقعیه اگه بزرگترازخودم نصیحتی چیزی داشت ممنون میشم نظربده

خرید بک لینک

این داستان روبخاطرخواننده ها خیلی کوتاه نوشتم خواهشابخوانید

این داستان داستان زندگیه خودمه خواهش میکنم بدون نظرنرید..............ممنونم

داستان ازآنجایی شروع شد که خانوادگی دعوت شدیم به عروسی یکی ازاقوام در19/71392.درآنجا

برای اولین بارعاشق دختری شدم که خیلی زیبابوداازعاشقی انقدردیونه شدم که نمیتونستم

خودمو کنترول کنم هی فکرهای ناجوربه سرم میزد تااینکه تصمیم گرفتم بهش بگم ،بگم که

مثل دیوونه ها عاشقشم خلاصه رفتم جلووباهاش حرف زدم گفتم دوستت دارم ازاین چیزا

اون فقط بهم گفت بچه ای من دیگه زبونم قفل شد ندونستم چی بگم تااینکه پایان عروسی

بازخواستم برم باهاش حرف بزنم دیدم دارن سوارماشین میشن برمیگردن خونه شون بعدازآن

حدودماهی افسردگی گرفته بودم تااینکه روزی برادربزرگم اومدوگفت عاشق دختری شدم

ومیخوام برم خاستگاری خونواده هم قبول کردند منم گفتم دختره کیه تاجوابشوشنیدم دیگه

اصلاحواسم بخودم نبوددرسته عشقم به عنوان عروس اومدخونمون اما نه عروس من،زن برادرم

آره ازشانس بدمن اونم عاشق همون دخترشده بود دیگه داغون شده بودم میرفتم مدرسه

انقدرحالم بد بودکه دوستام میگفتنددیوونه شده میگفتند شوروشوقت کجارفته تااینکه جرات

کردمو به دوستم همه چیو گفتم بهم گفت ولش کن دیگه اون مال تونمیشه

همه چیوتوخودت بریز هرکاری کردی فراموشش کن ،منم تصمیم گرفتم هرکاری کردم

فراموشش کنم .

حالا 2 سال ازاون ماجرامیگذره امامن هنوز نتونستم فراموشش کنم اصلا هرگزنمیتونم

فراموشش کنم هرکاری کردم رفتم دنبال دخترهای دیگه تابتونم فراموشش کنم اما

بخاطراونتونستم حتی بهشونم نگاه کنم .برای اینکه فراموشش کنم رفتم که ازش

دوربشم اماازندیدن او توخلوتم گریه م میگیره و.....

حالا نمیدونم چکارکنم ازهمه خواهش میکنم

حتماراهنماییم کنید

ببخشید زحمتتون دادم

عشق اول...

ما را در سایت عشق اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:31

صفحه بندی